تبريك روز خبرنگار -دكتر اسد پور
دبیر حزب موتلفه گیلان: خوی اشرافیگری هاشمی را احاطه کرده است
دبیر حزب موتلفه گیلان با بیان اینکه هاشمی به پسوند «بهرمان» توجه کند، گفت: خوی اشرافیگری هاشمی را احاطه کرده و از کسانی که در شکلگیری انقلاب نقش موثری داشتهاند غافل شده است.
حسن کربلایی امروز در گفتوگو با خبرنگار فارس در رشت با اشاره به اظهارات اخیر هاشمی رفسنجانی در توهین به روستانشینان اظهار کرد: چنین توهینی از شخصی مانند رفسنجانی که خود روستازاده است، بعید بود.
وی با بیان اینکه «بهرمان» پسوند هاشمی متعلق به روستای دورافتادهای در رفسنجان است، تصریح کرد: ملاکهای ارزیابی باید آموزههای دینی و اسلامی باشد.
دبیر حزب موتلفه گیلان با اشاره به اینکه طبق آموزههای دینی انسانها از روی شهرنشینی و روستانشینی مورد ارزیابی قرار نمیگیرند، افزود: ملاک ارزیابی انسانها، تقوا است.
وی ادامه داد: بسیاری از شخصیتهای دینی، انقلابی و سیاسی و... از دل روستاها برخاستهاند.
کربلایی با بیان اینکه بسیاری از علمای بزرگ اسلام روستازاده بودند، گفت: علمایی اندیشمند مانند آیتالعظمی بهجت، آیتالله ضیابر، آیتالله ربانیاملشی و... که از دل روستاهای گیلان برخاستند و در جهان تشیع چهرههایی شناخته شده هستند.
وی صداقت، پاکی، پول حلال، کشاورزی و... را برخاسته از دل روستاها دانست و تصریح کرد: اگر هاشمی رفسنجانی سیره و روش امام راحل را در نظر بگیرد ایشان فرمودند «یک موی کوخنشینان را به کاخ نشینان نمیدهم»، یعنی اینکه کوخنشینان صداقت و راستی، غیرت و همت دارند.
دبیر حزب موتلفه گیلان با تاکید بر اینکه مقام معظم رهبری هرگز تقسیمبندی در سخنانشان نکردهاند، متذکر شد: امام راحل بارها سفارش فرمودند جامعه را چند قطبی و تقسیم نکنید.
وی با اشاره به اینکه خوی اشرافیگری هاشمی را احاطه کرده است، تصریح کرد: هاشمی از کسانی که در شکلگیری انقلاب نقش موثری داشتهاند غافل شده است.
کربلایی یادآور شد: توقع این نبود از آنجا که هاشمی در تهران مدیریت داشته، چنین حرفهایی علیه روستانشینان بزند بهتر است به سفارش امام راحل توجه کند و دست از تقسیمبندی شهری و روستایی بردارد.
شناسایی 20 کودک خیابانی در رشت
تبریك روز خبرنگار - مهندس مهران مهر آور
(تكرار پیام 17 مرداد )
مهندس مهران مهر آور در پیامی اعلام کرد: «ن وَالقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» جست و جوی حقیقت، رسالتی است که بار آن را تنها انسان های شجاع، صادق و فارغ از تعلقات دنیا، یارای به دوش کشیدن دارند. افرادی که نه تنها دل در گرو این جست وجو گری دارند که در راه آن، گاه گرانبهاترین و شیرین ترین دارایی خود را نیز فدا می کنند.
وی تصریح کرد: روز خبرنگار، تجلی راستین این دلدادگی و از جان گذشتگی است.
با گرامیداشت یاد و خاطره شهدای عرصه قلم و آگاهی؛ روز خبرنگار را به همه خبرنگاران متعهد و تلاشگر کشورمان بخصوص شهرستان بندر آستارا تبریک میگویم و توفیق روز افزون این دیدهبانان هویت ملی و حقوق اجتماعی را از خداوند بزرگ خواستارم.
با تشكر مهران مهر آور
تبریك روز خبرنگار -دكتر اسد پور
(تكر پیام 17 مرداد )
دكتر كیوان اسد پور طی پیامی روز خبرنگار را به همه خبرنگاران و خصوصا خبرنگاران سخت كوش استان گیلان و بندر آستارا تبریك گفتند:
۱۷ مرداد روز شهادت خبرنگار شهید صارمی هر سال بهانه ای است تا به جامعه خبری کشورمان خدا قوت و دست مریزاد بگوییم. این بهانه را گرامی می دارم و برای همه تلاش گران عرصه خبر و اطلاع رسانی بهروزی و موفقیت در انتشار اخبار صحیح و واقعی را آرزومندم.
این روز در حقیقت روز پاسداشت کوشش های صادقانه خبرنگاران آزاده ای است که برای دسترسی ، تولید، توزیع و انتشار اطلاعات از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند .
در دنیای کنونی با وجود تکنولوژی های ارتباطی پیشرفته و متعدد در امر دستیابی سریع به اطلاعات و منابع ، كسب اطلاعات موثق و قابل اطمینان در مورد وضعیت سیاسى، اجتماعى ، امنیتى و ....... جامعه و انتشار آنها بسیار هزینه بر، دشوار و در عین حال بسیار ضرورى و حیاتى است.
بنابراین اینجانب، روز خبرنگار ، روز حق گویی و حق جویی و روز پاسداشت قلم را به همه روزنامه نگاران، صاحبان اندیشه و قلم و مجاهدان عرصه اطلاع رسانی كشور و خصوصا خبرنگاران پر تلاش استان گیلان بخصوص بندر آستارا تبریک گفته و برای آن مجاهدان بی ادعای این عرصه، آرزوی سرافرازی و تداوم فعالیت و توفیق دارم .
دكتر كیوان اسد پور
دلنوشته فرزند شهید بسیجی هشت سال دفاع مقدس جانباز حاج اسدااله اسد ی دارستانی
دلنوشته فرزند شهید بسیجی هشت سال دفاع مقدس جانباز حاج اسدااله اسد ی دارستانی
دلم بهانه ات را گرفته.به من گفتند که حرفهای ناگفته ام را در جمع شما بگویم اما از کجا شروع کنم؟؟بابای من حرف دلم را برایت مینویسم. ولی مگر می شود یک دنیا حرف را در یک کاغذ کوچک جای داد؟! حرف های ناگفته بسیار دارم که با تو بگویم. از دلتنگی هایم و از خاطرات فراموش نشدنی و از روزهای با تو بودن ازخودم و از بزرگ شدن برادرم واز گریه های پنهانی مادر واز عکس پر از خاطرات روی دیوار.
بابای من خیالت راحت، همه هوایم را دارند. اما،دلم در هوای توست.
آن روز که تو رفتی من رسالت انقلابی را شروع كرده بودم و بدستور شما .... اما خیلی سال پیش با تو مردانه عهد بستم که چنان باشم که همه بگویند: «این یادگار شهید الهی است» و مایه افتخار تو باشم. سخت است ولی با تو می توانم .
پدر جان آیا می شنوی چه می گویم؟ دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانویت بگذارم و درد دلهایم را برایت بگویم.
ای کاش بودی تا من در کنار تو به خود ببالم. اما نه!!!
حالا که فکر میکنم میبینم اکنون زمانیست که باید بیشتر به تو افتخار کنم چون تو شهیدی و جانبازی و شهید زیباترین تفسیر عشق و شجاعت و ایثار است.
فقط با سوز دل و اشک چشمم میخواهم بگویم
روزی که نوشتیم "بابا" سخت ترین روز زندگی من و برادرم بود که باید با دستان کوچکمان کلمه بابا را مشق می کردیم، آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را حس نكردیم یا در جبه بودی یا در بیمارستان و تا سال 88 دربستر جانبازی بودی و مفهوم جمله "بابا آب داد" بی معنی بود و چون همیشه من یا مادرم به پدر جانباز در بستر جانبازی تا سال 1388 آب دادیم..برایم بابا آب داد و بابا با ساب آمد معنی نداشت تا نوجوانی فكر می كردم چرا باید بابا من بجای خودرو و اسب و آب آوردن در بستر جانباز باشد آخه 65 درصد از بدنت را به خدا هدیه كرده بودی ..
شاید همه ی فرزندان شهداو جانبازان سخت ترین روز زندگیشان همان روزی بود که بابا را مشق کردند.شاید در نگاه اولبه سایر دختران و پسران که سایه پدر بالای سرشان است و هر چه میخواهند برایشان مهیا میشود و کمبودی ندارند حسرت بخورم که چرا سایه پدر بالای سرم نیست پدرم بود اما نبود ...چون پدرم شهید زنده بود هماند عكسی بود كه در خانه گذشته بودیم.... ولی عمیق که فکر میکنم می بینم آنچه که پدرم به من داده هیچ پدری به پسرش نداده، پدرم نعمت اصالت و ریشه نعمت معرفت و ایمان را در خونم تزریق نمود، نعمتهائی که هرگز فروشی نیست وحتی پدران میلیونر هم نمی توانند در هیچ معامله ای آن را خرید و فروش کنند.
سلام........
سلام بر پدری که سالهاست او را ندیدم اما ندیدم...جانبازی كه شهید زنده و در بستر جانبازی سالها جلوی چشمان من و مادرم جان داد ... و سلام بر پدری که سالهاست در رویاهایم با او نجوا می کنم. در کودکی با او حرف می زدم، می خندیدم، بازی می کردم . اما پدر! حالا من بزرگ شده ام، آنقدر بزرگ که چشمان من تجلی گاه اندیشه ات شده است. پدرم! دلم برای بودنت تنگ است، اما تنها قاب عکس توست که مرحم دل مجروح من است. می خواهم برایت از حسرت به زبان راندن کلمه بابا بگویم و حسرت روز های نوجوانی زمانیكه بخاطر جانبازی در بستر جانبازی بود ما بودنت پدر را حس نكردیم...
راستی تا به حال راز یاد گرفتن کلمه بابا را نگفته ام.
خوب امروز این راز را آشکارا فاش می کنم.
می خواستم زمانی که بر سر مزارت می آیم صدایت بزنم،
می خواهم از روزهائی برایت بگویم که می خواستم لبخند بزنم اما توان لبخند زدن بر لبانم نبود ، پدر جان سالهاست در حسرت شنیدن صدایت شبها را به صبح می رسانم و این در حالی است که بسیاری را می شناسم که از کنارم می گذرند و با کنایه حرف هائی را می زنند که آرزو می کنم کر بودم و هیچ گاه آن چیزها را نمی شنیدم.بعضی ها راهم میبینم که در چشمان من خیره میشوند و بدون اینکه مرا بشناسند به تو توهین میکنند.
پدرم اگر چه زخم های سینه ات را هر شب چون کابوس می بینم، ولی با افتخار فریاد می زنم
آری من فرزند اسطوره ی بسیجی فتح خرمشهر و ابادان شهید جانباز بسیجی حاج اسداالله اسدی دارستانی ام
پدرم! وقتی رفتی، دلم گرفت،. با تو دلم چه آرامش غریبی داشت!(با اینكه از 63 شما شهید زنده بودی اما بودی ) بگو برای دیدن تو باید از کدام کوچه گذشت؟! راستی پدر امسال به خرمشهر و ابادان به یادت شما آمدم كسی تحویلم نگرفت..همان هایی كه بخاطر شان با دشمن بعثی مبارزه كردی و شدی جانباز 65 درصد.. اما بگفته خودت كار را برای خدا كردی نه خلق خدا..
چشمه اشکم خشک شدنی نیست، آنجا صاحب خانه عشق است و دیگر حساب و کتاب قطره های اشکم را ندارم تا اشکهای من فرود می آید و قدم می زنم به جائی که شهدا قدم می زدند. آری! تو سالها بستر جانباری و اخرش شهادت را بر ماندن ترجیح دادی، چراکه روح بلند و ملکوتی تو نمی توانست در این دنیای خاکی بماند. خوشا به حالت ای سرداربسیجی که به خیل یاران حسین(ع) پیوستی و از علائق دنیا گذشتی . کربلایی شدی. خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خویش محبوس نماید، نگاهت نگاه عشق و فداکاری است.
پدرم ! تو که در خلوت شب به سکوت پر از درد من گوش می دهی و در اعماق قلبم و در کوچه پس کوچه های وجودم قدم می گذاری و احساسم را درک می کنی ، امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده است هنوز در خلوت خشکیده خاطراتم و در دل زخم خورده نوشته هایم چیزی جز انعکاس آخرین دیدار کودکانه با تو نیست.
آن روز که قصد سفر کردی تا عاشقانه و سبکبال در آسمان عرش پرواز کنی،پاییز 1388درست ....
پدر جان همان روز که دستان گرم و مهربانت را بر سرم کشیدی و با بوسه هایت به تمام وجودم طراوت بخشیدی، نمی دانستم که آخرین دیدار من و توست، آن روز نفهیدم فردا میخواهی بروی ....و بودنت را احساس نکردم .اما با دور شدن از تو گویی تمامی دنیا در نظرم تیره و تار گشت
. بابای من تو رفتی تا دلهای غفلت زده روشن شود .
بابای جانباز شهیدم ..به وصیت ات عمل كردم ..روی قبرت نوشتم شهید جانباز...درسته جریان انحرافی و اصلاح طلب ها نگذشتند حكم شهادت كه حق ت بود از بنیاد صادر شود...اما برای ملت ایران و ما و خدا شما شهید وطن اسلامی هستید...پدر شهیدجانبازم با ذره ذره وجودمان راهت را ادامه خواهیم داد. فرزند دلنبدت
اسماعیل اسدی دارستانی
خــــــــــــــــــــدایا شــــــــکـــــــــــــــــــرت
روزی مردی خواب عجیبی دید که پیش فرشته هاست و
به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،
باز می کنند و آن را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: شما چه کار می کنید؟
فرسته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد، گفت: اینجا بخش دریافت است
و ما دعاها و تقاضای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگان را دید که غذاهایی را داخل پاکت می گذارند و
آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است،
ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند،
ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده،
فقط کافیست بگویند:
خــــــــــــــــــــدایا شــــــــکـــــــــــــــــــرت