هوالباقی
خاطرات بسیجی جانباز  نوجوان دانش آموزمهدی اسدی دارستانی
 برخی منافقین و مخالفین نظام دركشور حتی استارا و روستای سیبلی كه ما زندگی می كردیم
برای اینكه ما به جبهه نرویم همیشه می گفتند خانواده اسدالله اسدی دارستانی به زور به جبهه می  روند یا برخی می گفتند چون غذا برای خوردن ندارنند بخاطر پول می روند در صورتیكه پدرم كشاورز ب.د سه هكتار كشاوری و تر اكتور تریلیر و گاو و باغ داشت و خانه ...به عشق لبیك خمینی همه برداران و پدر به جبهه بعنوان بسیجی می رفتیم یادم نمی رود بچه بودیم سال 1359 وقتی اولین نفرات بسیجی  5 نفره كه پدرم جزو آنها بود به جبهه می فتند چند نفر از كمونیست های آستارا سنگ می انداختند  و خلاصه این بگم از سال 66 تا مرداد 1367 در جبهه بودم من ندیدم نوجوانان بگویند با زور آمدم همه بعه عشق امام و شهادت آمده بودندوهیچ نوجوان بسیجی با زور به جبهه‌های جنگ فرستاده نشد و حتی یک مورد این چنینی یافت نمی‌شود، بلکه به قدری شور و اشتیاق داشتند که گاهی برای تنبیه آنان را به عملیات نمی‌بردند

 

  این اشتیاق آنان از بچگی نبود و استدلالشان به فرموده امام(ره) بود که فرموده بودند «رفتن به جبهه واجب کفایی است»،در این راه با فهم و عشق آمدند و شهید شدند.

 

 

 

سردار استاد حسینی اظهار کرد: کربلا تنها متعلق به آن زمان نیست و هرکجا دفاع از حق و اسلام علیه ظلم باشد، جوانان ما پیشتاز هستند و اکنون نیز باید بدانیم آمریکا و اسرائیل بزرگترین ظالم هستند.

 

 

 

  قسمتی از خاطرات این بسیجی :

من یك نوجوان كم و سن سال اما شجاعی بودم  كه شور و شوق شهادت داشتم یكی از روز ها آنقدر خسته شده بود بخاطر نگهبانی شب و عملیات در عمق خاك عراق ماعود عراق  در یك سنگر بسیجی 16 نفر داخل سنگر بودیم  و من آنقدر خسته بودم خوابیدم .

در عالم خواب پدرم ومادر را می دیدم كه با هم در مزرعه كشاورزی می كردیم در روستای سیبلی

.

 ناگهان از خواب بیدار شدم چون در حال خفتگی كامل بودم همه جا تاریك بود قادر به بلند شدن نبودم و جای را نمی دیدم.

كل بدن و صورتم  خونی بود و سنگر و چند تا همرزماهان بی جان روی من افتاد بودند.

وكیسه و سقف سنگر بسیجی روی ما افتاد بودند .

روشنایی كوچی حس كردم و دیدم صدا می آید همرزمان دیگر مرا از سنگر ما را پاك سازی

و مرا بیرون اوردند تمام همرزمان نوجوان بسیجی من شهید شده بودن و فقط من زنده مانده بودم با جراحت به بدن و صورتم... برایم غیر قابل درك بود چطور من زنده ماندم دشمن پاتك زده بود

 و سنگرهای ما را تصرف نموده بود و رزمندگان دوباره ضد پاتك دشمن را دفع كرده بودند بعداز رفع پاتك ما را از زیر آوار درآوردند من تا صبح زیر زمین مدفون بودم .

تمام رزمندگان از زنده ماندن من تعجب كرده بودند و می گفتند امداد الهی بود و همه نماز شكر خواندیم .

فرمانده گفت مهدی خواست خدا بود اگر در حین اینكه دشمن سنگرهای ما را گرفته بود در پاتك

 بیرون آمده بودی یا خودشان سنگر ها را تخلیه كرد ه بودند  یا اسیر بودی  یا شهید این خواست خدا بود..

 شانس آوردی بخداست خدا دوباره در عرض چند ساعت رزمندگان اسلام پاتك دسمن را دفع كردند.

برای من در این دوسال در جبهه اتفاقاتی افتاد كه برای خودم هم جای تعجب دارد و فقط می دانم امداد الهی بود...